تبليغاتX
دنیای این روزهای من

دنیای این روزهای من

دنیای این روزهای من هم قدر تن پوشم شده انقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده

عین خیالتم نیست ...

عین خیالتم نیست یکی داره میمیره، هر وقت که تنها میشه سراغت رو میگیره
عین خیالتم نیست این دلٍ دلواپسو ، پرنده بی پرو تنهاییه قفسو
عین خیالتم نیست یکی هنوز منتظره، یکی با دوتا چشم خیس هنوز نگاهش به دره
عین خیالتم نیست اگه یه روز نباشم، اگه برم بمیرم یا که ازت جدا شم
عین خیالتم نیست دوست نداشته باشم ، دیگه با دیدین تو حسی نداشته باشم
عین خیالتم نیست بدون تو بمیرم، دیگه واسه همیشه سراغتم نگیرم
عین خیالتم نیست ...

+ نوشته شده در  89/03/20ساعت 14:58  توسط ارش ایرانی  | 

عین خیالتم نیست ...

عین خیالتم نیست یکی داره میمیره، هر وقت که تنها میشه سراغت رو میگیره عین خیالتم نیست این دلٍ دلواپسو ، پرنده بی پرو تنهاییه قفسو عین خیالتم نیست یکی هنوز منتظره، یکی با دوتا چشم خیس هنوز نگاهش به دره عین خیالتم نیست اگه یه روز نباشم، اگه برم بمیرم یا که ازت جدا شم عین خیالتم نیست دوست نداشته باشم ، دیگه با دیدین تو حسی نداشته باشم عین خیالتم نیست بدون تو بمیرم، دیگه واسه همیشه سراغتم نگیرم عین خیالتم نیست ...
+ نوشته شده در  89/03/20ساعت 14:54  توسط ارش ایرانی  | 

رفع مشکل Right To Left در ویندوز 7

اگر از ویندوز 7 استفاده می کنید ، ممکن است در برخی از برنامه ها با مشکل راست به چپ
( Right To Left ) روبه رو شوید که این یکی از مشکلات بزرگ ویندوز 7 است .

پس از ماه ها اعتراض و نارضایتی کاربران و توسعه دهندگان محصولات مایکروسافت ، با لاخره این شرکت برای حل این مشکل چاره ای اندیشید و دو فایل HotFix برای نسخه 32 و 64 بیتی ویندوز 7 ارائه کرد .

برای حل شدن مشکل
Right To Left ویندوز 7 خود ، HotFix مربوطه را از لینک زیر دریافت و بر روی ویندوز 7 خود نصب نمایید .

*
برای اعمال صحیح تغییرات بعد از نصب HotFix یک بار سیستم خود را Restart کنید .

دریافت
Hotfix برای ویندوز 7    نسخه 32 بیتی  |  نسخه 64 بیتی

+ نوشته شده در  89/03/19ساعت 15:32  توسط ارش ایرانی  | 

فیلم بازی...2...

فیلم دوم: فارست گامپ:سختی نوشتن از فارست گامپ به اندازه تمام اون زجری بود که فارست برای رسیدن به جنی کشید. وقت درباره فارست گامپ حرف می زنی نمی دونی باید از کجا شروع کنی. این فیلم تاثیرگذار هالیود که در سال 1994 ساخته شده، نقد کوبنده و بی نظیره از تاریخ معاصر امریکا و هرچیزی که به نوعی توی اون موثر بوده.از الویس پریسلی گرفته ...تا ترور جان اف کندی، جنگ ویتنام ، مبارزات ضد جنگ ، هیپی ها و هرچیز دیگه ای که فکرش رو بکنید. در دل چنین سناریویی عشق عمیق و فراموش نشدنی فارست به جنی گنجونده شده که نشون میده هر فردی به جز یک انسان سالم مثل ما(!)، می تونه یه عاشق به تمام معنا باشه. به نظرم زیباترین و تاثیرگذارترین دیالوگ فیلم بعد از دوندگی چند ماهه و بی دلیل فارست دور آمریکاست. اون وقتی به جنی می رسه که داره از یه بیماری میمیره. جنی به فارست میگه دوست داشتم در تمام جاهایی که رفتی پیشت بودم و فارست با احساس عمیق جواب میده: «تو همه جا پیش من بودی.» یه دیالوگ استثنایی دیگه هم تو فیلم وجود داره رییس جمهور کندی به فارست می گه چه احساسی داری از اینکه توی تیم امریکا بازی میکنی؟! فارست جواب میده: میخوام بشاشم !!!(به خاطر خوردن بیش از حد نوشابه!) به همه کسایی که این شاهکاره زمکیس رو ندیدن توصیه می کنم ببینن. اگه خواستید خودم هم دارم فیلمشو. اینم بگم که فارست گامپ نامزد دریافت ۱۳ جایزهٔ اسکار شد و از این تعداد ۶ جایزه را شامل جایزه اسکار بهترین فیلم، بهترین جلوه‌های ویژه، بهترین کارگردانی و جایزه اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد برای تام هنکس را بدست آورد.

+ نوشته شده در  89/03/17ساعت 20:44  توسط ارش ایرانی  | 

فیلم بازی

من خیلی فیلم باز نیستم اما همیشه سعی کردم فیلمی رو ببینم که ارزشش دیدن رو داشته باشه. از امروز تصمیم گرفتم از 250 فیلم برتر سینما-البته اونهایی رو که دیدم- بنویسم. اول نوبته رستگاری در شاوشنگ که محبوبترین فیلم تاریخه؛ شاهکار استثنایی فرانک دارابونت.پیش از هر چیز به نظرم صحنه پایانی فیلم، یکی از زیباترین صحنه های تاریخ سینما هست. وقتی اندی و و رد(دوتا زندانی که یکی فرار کرده و یکی آزاد شده) تو مکزیک در ساحل زیبای اقیانو آرام به هم می رسن(البته نه عشق و عاشقی) و در ادامه دوربین یه نمای باز و فوق العاده از ساحل و اقیانوس آرام نشون میده. این صحنه به بهترین شکل ممکن به من حس آزادی رو منتقل کرد، مخصوصا با اون موسیقیه شاهکار. تو یه صحنه از فیلم که دیالوگی شاهکار داره اندی به رد میگه:می دونی مکزیکی ها درباره اقیانوس چی میگن؟ رد میگه نه. اندی جواب میده: میگن که خاطره ای نداره. این جاییه که من می خوام بقیه عمرم رو توش زندگی کنم یه جای گرم، بی هیچ خاطره ای. اندی می خواد خاطره زندان و خیانت زنش به اضافه کشته شدن اون رو فراموش کنه. در کل فیلم احساس رهایی روح بشریت را به بیننده منتقل میکنه و نشون میده زندون، هویت یک آدم رو نمی تونه از بین ببره.

+ نوشته شده در  89/03/17ساعت 20:42  توسط ارش ایرانی  | 

صدایی شبیه صدای مامان

امروز می خواهم در مورد فیلمی صحبت کنم که از دیدنش لذت بردم. فیلمی به اسمy-tu-mama-tambien می باشد.فیلم در مورد 2 پسر و1 دختر و اتفاقهایی که بین این 3 نفر می افتد.برای اینکه بیشتر از فیلم لذت ببرید لطفابه

ادرسی که در اختیار شما قرار می دهم رجوع کنید:

http://www.imdb.com/title/tt0245574/


+ نوشته شده در  89/03/17ساعت 16:27  توسط ارش ایرانی  | 

هدفم از این پست

در پست های قبلی گفتم به دنبال مطالب مفیدی هستم که خودم وبینندگان وبلاگ از خواندن مطالب لذت برده و بتونیم از این مطالب استفاده بکنیم.چون در خیلی از وبلاگ ها یا وبسایت مطالب جالب وخواندنی زیاد هست ولی بعضی مطالب زیادی تخصصی است و خواندنش برای عموم لازم نیست.در ضمن وبلاگ من یک وبلاگ فرهنگی و اجتماعی و احساسی هست.
+ نوشته شده در  89/03/17ساعت 13:13  توسط ارش ایرانی  | 

چگونگی بازگرداندن تنظیمات حریم خصوصی حساب فیس بوک به حالت مطلوب

انتظارات کاربران آنلاین از حریم خصوصی روز به روز در حال بالا رفتن است، اما شبکه های اجتماعی مثل فیس بوک چه بخواهند چه نخواهند ، بسیاری از ما کاربران زمانی که در این وب سایت ها ثبت نام می کنیم نیاز به ارائه تنظیماتی برای کنترل حریم خصوصی در فضای مجازی از سوی شبکه اجتماعی داریم. در این مقاله به بررسی نحوه استفاده از ابزار کنترل جدید فیس بوک برای بهبود مسائل مربوط به حریم خصوصی  کاربران این شبکه پرطرفدار می پردازیم.

این روزها ، به نظر می رسد فیس بوک به طور جدی عزم خود را برای حاکمیت بر دنیای اینترنت با ارائه تمام امکاناتی که تقریبا در هر شبکه اجتماعی موجود است جزم کرده (در مقایسه با: توییتر ، Foursquare ، FriendFeed ، و غیره). مشکل این است که ، هر برنامه ای نیازهای فیس بوک را در آن زمینه برطرف نمی کند، و به منظور رقابت با ابزارهای شبکه های اجتماعی دیگر ، فیس بوک به آرامی بخشی از خدمات خود را از طبقه بندی خصوصی به بسیار عمومی تغییر داده است.

کاربران همواره می دانسته که برای مثال توییتر، یک سرویس عمومی است و بنابراین انتظارات از آن هم در حد یک سرویس عمومی بوده است. البته حتی در توییتر هم ، می توانید یک حساب کاربری خصوصی برای خود داشته باشید، اما مزیت اصلی توییتر به عنوان یک سرویس وبلاگ نویسی عمومی این است که کاربران می توانند از آن استفاده کرده و حرف و مطلب خود را به سمع و نظر مردم بسیار زیاد دیگری در اقصی نقاط جهان برسانند. در مقابل ، ایده ساخت محیط فیس بوک این بوده که همیشه در تماس با با دوستان واقعی خود باشید، و چیزهایی را با آنها ،و تنها آنها ،به اشتراک بگذارید. به همین دلیل بود که در وهله اول کاربران  به آن بیش از شبکه اجتماعی مای اسپیس علاقه نشان داده و به فیس بوک مهاجرت کردند.

با این حال ، فیس بوک تلاش کرده تا خود را در سراسر فضای مجازی گسترش دهد ، این امر باعث می شود فعالیت  های شما بیشتر و بیشتر در منظر عموم کاربران قرار گیرد ، دیگر اینکه تلاش کرده تا جای ممکن جای سرویس های عمومی مثل توییتر یا Digg را بگیرد تا جایی که کاربران زیادی را هم از این دو سایت به سوی خود جلب نموده است که می خواهند شبکه ای اجتماعی و عمومی داشته باشند. خوشبختانه ،ابزارهای جدید فیس بوک در حفظ حریم خصوصی ،در حالی که قطعا بی نقص نیست ، کنترل حریم شخصی شما در استفاده از فضای یک سایت اجتماعی را آسان تر می کنند. در این مقاله به تنظیمات جدید حریم شخصی کاربران فیس بوک به شکلی نسبتا مفصل پرداخته ایم، این راهنما به شما کمک کند تا فیس بوک را دوباره برای خودتان آماده کنید، و آن را برای همان منظور که در آن ثبت نام کرده اید درآورید ، نه برای آنچه که مدیران فیس بوک به شدت برایش در تلاشند(عمومی سازی)

(میزان و نوع اطلاعاتی را که از  فیس بوک برای به اشتراک گذاشتن عمومی انتظار می رود از فردی به فرد دیگر متفاوت است ؛ در زیر ، ما  تنظیماتی را که فکر می کنیم  در ارتباط با هدف ماست و معتقدیم هم  تنظیمات مناسبی است و هم به  حفظ حریم شخصی کاربران فیس بوک نزدیکتر است برجسته کرده ایم.)

تصاویر این مقاله برای درک بهتر شما در راهنمایی تنظیمات توصیه شده است به انها دقت کنید!

توجه : به یاد داشته باشید که تنظیمات جدید حریم شخصی کاربران فیس بوک برای کاربران ظرف هفته های آتی  به قابلیت های این سایت اضافه خواهد شد،  پس اگر شما هنوز چنین امکانی را در حساب خود ندیده اید ، منتظر باشید تا به زودی در صفحه فیس بوک خودپنجره ای را که در قسمت فید اخبار (news feed)ظاهر می شود و شما را به این ابزار راهنمایی می کنند باشید(تصویر بالا)

کنترل  و حفظ اطلاعات پایه ای  شما

سیستم جدید فیس بوک از اینجا در دسترس است  که دارای ۴ بخش برای حفظ حریم خصوصی حساب شماست. اولین بخش مربوط میشود به محافظت از اطلاعات پایه ای حساب کاربری ، که اطلاعاتی که دیگر کاربران در جستجوی خود برای شناسایی شما از آن استفاده می کنند را کنترل می کند. این اطلاعات  شامل لیست دوستانتان ، محل تحصیل یا کارتان ، شهر زادگاه/ شهرمحل سکونت فعلی ، علاقه مندی ها و دیگر اطلاعات از این دست می باشد. این تنظیمات همچنین شامل مواردی مانند اینکه چه کسی  بتواند شما را در نتایج جستجو  مشاهده کرده، درخواست دوستی برایتان بفرستد، و یا برای شما پیامی ارسال کند می شود. این بخش بسیار شبیه به تنظیمات قدیمی حریم شخصی کاربران است: هنگامی که شما بر روی  نمایش تنظیمات(view settings) در زیر شاخه اطلاعات اولیه کلیک کنید ، قادر خواهید بود انتخاب  کنید چه افرادی می توانند هر آیتم خاص را مشاهده می شود که شامل گزینه هایی چون همه(everyone) ، دوستان دوستان(friends of friends)، و یا تنها دوستان (friends) می شود

.

اگرچه فیس بوک به شما توصیه می کند تمام این اطلاعات را به شکل عمومی در معرض دید سایرین بگذارید ، تا دوستانی که به دنبال شما می گردند شما را راحت تر پیدا کنند، اما نیازی به این همه اطلاعات نیست. موارد علاقه مندی ، صفحات، و در شهر محل سکونت شما را می توانیددر حالت  فقط با دوستان تنظیم کنید،(مانند تصویر بالا). توصیه ما این است که اطلاعات محل تحصیل و کار خود را در حالت  دوستان و شبکه ها(friends and networks) تنظیم کنید، تا کاربرانی که با شما دوست نبوده ، اما در همان  مدرسه درس می خوانده اند یا در همان دفتر محل کار شما کار می کردند به راحتی بتوانند شما را پیدا کنند. بقیه موارد را می توان به حالت مشاهده عمومی تنظیم کرد ، مگر اینکه شما واقعا ترجیح دهید همه درخواست های دوستی را یکی یکی بررسی  و سپس قبول کنید ، که البته کار خوبی است ، در بیشتر موارد ، قرار داشتن در نتایج جستجو فیس بوک به کاربران کمک می کند شما را پیدا کنند. من شخصا امکان  ارسال پیام (send me messages)و دیدن لیست دوستان من(see my friend list) را فقط برای دوستان دوستان خودم فعال کرده ام، که هنوز هم نسبتا عمومی است ، اما به ندرت کسی که از طریق یکی از دوستانم با من دوست نشده نیاز به انجام هر کدام از آن کارها خواهد داشت، بنابراین من  آنها را به این شکل تنظیم می کنم، این قسمت واقعا به شما بستگی خواهد داشت.

خصوصی سازی اطلاعات کاملا شخصی

جدیدترین بخش نحوه به اشتراک گذاری در فیس بوک(Sharing on Facebook) است که بسیار ساده شده است. این بخش شامل جزئیات خصوصی بیشتری از شما مثل وضعیت (آنلاین با آفلاین)، عکس ها ، پست های ارسالی، بیوگرافی ، اطلاعات تماس ، و غیره است. فیس بوک دارای لینک های سریع برای  تنظیم همه موارد به حالت عمومی ، خصوصی ، و یا تنظیمات توصیه شده است ، که صادقانه بگویم هنوز هم برای سلیقه های ما گزین های زیادی دارد. بنابراین، توصیه ما ساده است : گزینه فقط دوستان (friends only) را از نوار کناری انتخاب کرده، دکمه اعمال تنظیمات(apply settings) را فشار دهید. دلیلی وجود ندارد بقیه مردم جهان نیاز به مشاهده همه این اطلاعات  داشته باشند البته اگر هدف شما در  استفاده از فیس بوک همان است که در سال  ۲۰۰۵ برای آن به وجود آمده، و هیچ دلیلی برای پیچیده تر کردن این موارد و استفاده از تنظیمات خاص وجود ندارد (مگر اینکه شما واقعا ، بخواهید همه نقل قول های مورد علاقه شما را بدانند!)

قفل کردن برنامه های کاربردی مزاحم

در گوشه پایین صفحه اصلی تنظیمات حریم شخصی کاربران بخش برنامه های کاربردی و وب سایتها(applications and websites)است ، که دسترسی به اطلاعات شما در خارج از فیس بوک را کنترل می کند. بر روی دکمه تغییر تنظیمات(edit settings) کلیک کرده و نگاهی به برنامه های کاربردی مورد استفاده خود بیاندازید، در حالی که ممکن است تصمیم اولیه شما غیرفعال کردن پلت فرم تمام برنامه های کاربردی باشد، توجه کنید که ، اگر از فیس بوک در سیست معامل اندورید(در موبایل تان)یا برنامه  آگاه سازی دسکتاپ در مکینتاش استفاده می کنید ،غیر فعال سازی کل برنامه ها باعث غیر قابل استفاده شدن دو برنامه فوق می شود. علاوه بر این ، اگر حساب کاربری توییتر خود را در حساب فیس بوک خود لینک نموده اید، و یا استفاده از iPhoto به آپلود تصاویر در فیس بوک می پردازید ، باید  برنامه های کاربردی را در فیس بوک فعال کنید  تا بتوانید به چنین کارهایی بپردازید.

خوشبختانه ، منوی جدید برنامه های کاربردی صدها بار  ساده تر از منوی قدیمی است، بنابراین شما می توانید تنظیماتی مدنظر خود را  بدون نگرانی از صرف یک روز زمان  برای دستکاری همه آنها اعمال کنید. همه آنچه باید انجام دهید کلیک بر روی لینک حذف برنامه ناخواسته یا اسپم دار(remove unwanted or spammy applications و  سپس حذف برنامه های کاربردی است که اصلا  در حساب خود نیازی به آنها ندارید ،و حفظ برنامه های مورد نیاز است همین!

شما احتمالا می خواهید به طور کامل بقیه تنظیمات این صفحه  را قفل کنید. گزینه game and application activity را به حالت  فقط  دوستان تنظیم کنید(اگر چه این کار بسته به برنامه هایی که شما استفاده میکنید تنظیم خیلی خوبی نیست ). ۳ گزینه دیگر  که دکمه edit settings دارند با زدن این دکمه شما را به پنجره ای با چند گزینه می برند که شما بهتر است تمامی گزینه ها را با برداشتن تیک کنارشان غیر فعال کنید. لازم نیست اطلاعات شخصی خود را با هر برنامه ای به اشتراک گذارید ، و احتمالا نباید اطلاعات خود را در دسترس دیگر سایت بگذارید البته اجازه برای نمایش اطلاعات شما در جستجوهای گوگل به خود شما بستگی دارد ، هر چند اگر شما از فیس بوک صرفا به دلایل شخصی استفاده می کنید ،بهتر است این گزینه را هم غیر فعال کنید.

مسدود کردن کاربران و نرم افزارهای مزاحم و مخرب

بخش آخر لیست مسدود سازی است ، جایی که شما احتمالا تا کنون زیاد تنظیم نکرده اید ، اما تنظیم موارد این بخش و آشنایی با قابلیت های آن به نفع شماست. در اینجا شما می توانید دسترسی کاربران خاص را به حساب خود (مانند دوستان دبیرستان بیش از حد خودمانی و دوست پسر/دختر اعصاب خراب!) توسط نام یا آدرس ایمیل مسدود کنید ، و همچنین بعضی از برنامه های ویژه که مخصوص اسپم و تبلیغات است را هم مسدود کنید. در حالی که این تنظیمات فرصت مناسبی برای به خاطر آوردن دوستان یا برنامه ها و تشخیص مزاحمت احتمالی هر کدام از انهاست، به یاد داشته باشید که شما می توانید آنها را از تقریبا هر جایی در فیس بوک به محض اینکه مزاحمت شان برایتان محرز شد بلوک کنید ، ، کافیست  تنها بر روی  دکمه block درفید خبری خود و یا صفحه مشخصات آنها کلیک کنید تا انها را از دسترسی به شما محدود سازید.

بدیهی است ، این توصیه ها صرفا از طرف نویسنده ای است که نسبت به  راهنمایی کاربران فیس بوک درحفظ حریم خصوصی شان در محیط های اجتماهی احساس مسئولیت می کند، اما بدانید سپردن حریم خصوصی به تنظیمات پیش فرض فیس بوک برای محافظت از آن کافی نیست و شما خودتان باید تنظیمات مورد نیاز را برای محافظت از اطلاعات خود انجام دهید. ایده اصلی این راهنمایی چیری نبود جز ، آموزش استفاده از تنظیمات جدید فیس بوک در حفظ حریم شخصی کاربران (که بسیار هم ساده بوده و به شما امنیت نسبتا مناسبی را می دهند)که تجربه کار با فیس بوک را مانند چند سال پیش ، وقتی شما نام فیس بوک را با لحنی مثبت و بدون نگرانی از سرقت اطلاعات بر زبان می آوردید در می آورد
+ نوشته شده در  89/03/17ساعت 12:38  توسط ارش ایرانی  | 

ایوان کلیما، نویسنده‌ای در جستجوی روشنایی

«فیلیپ راث» -نویسنده مشهور آمریکایی- جایی در مورد «ایوان کلیما» گفته است: «در طی سال‌های نخست دهه هفتاد، وقتی که هر بهار برای مسافرت به پراگ می‌رفتم، ایوان کلیما استاد اصلی و حقیقی من بود. او مرا به دور و بر شهر می‌برد و در کیوسک‌های گوشه خیابان، نویسندگانی را به من نشان می‌داد که سیگار می‌فروختند، یا در ساختمان‌های عمومی کف اتاق‌ها را جارو می‌زدند، در محل‌های احداث ساختمان، آجر روی آجر می‌گذاشتند و در تأسیات آبرسانی در حالی که چکمه و بالاپوش به تن داشتند، به سختی کار می‌کردند، در حالی که در یک جیب، آجار و در جیب دیگر کتابی گذاشته بودند.»

اما ایوان کلیما همانطور که فیلیپ راث را به این گردش‌های شگفت‌انگیز برد، دست خوانندگان آثارش را هم می‌گیرد و آنها را به چک سال‌ها دهه هفتاد و هشتاد میلادی می‌برد و شیوه غریب زندگی تحت حاکمیت دولت سرکوبگر کمونیست را به آنها نشان می‌دهد، او به تصویر می‌کشد که عشق در سال‌های سخت پراگ چه صورتی داشت، او نشان می‌دهد که برای خلق و انتشار و خواندن یک کتاب چه مرارت‌هایی باید کشیده می‌شد، او از ناامید‌ی‌ها و خیانت‌ها می‌گوید، همچنان که از میهمانی‌های مخفی و قاچاق کالاهای ضروری برایمان صحبت می‌کند.

گفته می‌شود که کلیما بعد از میلان کوندرا، مشهورترین نویسنده چک است، اما ما او را خیلی دیر شناخته‌ایم و تا قبل از مترجمه کتاب «روح پراگ»اصلا با او آشنا نبودیم. اما انتشار ترجمه ۳ کتاب «روح پراگ» ، «در انتظار تاریک، در انتظار روشنایی» و «کار گِل» در طی دو سال اخیر، کلیما را به یکی از محبوب‌ترین نویسندگان تازه‌کشف‌شده برای جامعه کتابخوان ایران تبدیل کرده است.

هر سه این کتاب‌ها را نشر اگه با ترجمه «فروغ پوریاوری»، منتشر کرده است. خواندن آنها را جدا به شما توصیه می‌کنم.

اما، متأسفانه نه در مقدمه این سه کتاب و نه در وب فارسی آنچنان که باید و شاید ایوان کلیما به خوانندگان معرفی نشده است. یادم می‌آید که چند ماه قبل بعد از تمام کردن مطالعه «در انتظار تاریک، در انتظار روشنایی»، در صدد برآمدم مطلبی در مورد کلیما بنویسم، اما در آن زمان منبع خوبی پیدا نکردم و ویکی‌پدیا هم چندان در مورد وی غنی از مطلب نبود. تمام کردن «کار گِل»، انگیزه‌ای شد برای نوشتن پستی که مدت‌ها قصد نوشتنش را داشتم:

ایوان کلیما در سال ۱۹۳۱ در پراگ به دنیا آمد. پدر ایوان، یک جوشکار بود. در آن زمان چک هنوز چکسلواکی بود، کشوری که از زیر بار جنگ جهانی اول قد راست نکرده بود و رکورد اقتصادی مردم را فلج کرده بود، بیشتر اهالی چک حکومت دموکراتیک را دلیل بدبختی‌شان می‌دانستند و پدرهای کارگر طرفدار سوسیالیسم بودند، برای این که سوسیالیست‌های شوروی توهم یک آرمانشهر قشنگ را که همه در آن با هم برابرند را برایشان جا انداخته بودند.

به دنبال اشغال کشورش در سال ۱۹۳۸، از همان دوران کودکی مقوله «آزادی» به بزرگ‌ترین دغدغه زندگی‌اش تبدیل شد. در سال ۱۹۴۱، زمانی که کلیما، ۱۰ سال داشت، پدرش به یک اردوگاه کار اجباری در شمال پراگ فرستاده شد و او و مادرش هم به وی ملحق شدند، آخر آنها یهودی بودند. ایوان کوچک تا زمانی که هیتلر بر سر کار آمد، اصلا نمی‌دانست که والدینش یهودی هستند، چون آنها چندان مقید به این مذهب نبودند.

او در کودکی به این حقیقت تلخ آشنا شد که یک قدرت قاهر بیرونی، توانایی آن را دارد که در هر لحظه که اراده کند، کسی را در دور و برش نیست کند. چنین آموزه‌ای سیر فکر او را به کلی با دیگر کودکان آزاد بیرون متفاوت کرد. اما این تنها درسی نبود که ایوان کلیما در کودکی مجبور به آموختنش شد، او باید درس بقا و فرار را هم فرا می‌گرفت.

او در دوران اقامتش در اردوگاه تنها یک کتاب از چارلز دیکنز داشت، کتابی با عنوان «نامه‌های پیکویک». او این کتاب‌ها را بارها و بارها خواند و خودش را در عالم خیال به دنیای شخصیت‌های این داستان -سام ولر و ناتانیل وینکل- منتقل می‌کرد. او به این گونه در حین خواندن داستان، آزادی را در ذهن خود تجربه می‌کرد.

او از همان دوران اردوگاه شروع به نوشتن کرد، کلیما می‌دانست که هر برگه‌ای که می‌نویسد، می‌تواند در حکم آخرین نوشته‌اش باشد. او نمایشنامه می‌نوشت و با عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی دست‌سازش، اجرایشان می‌کرد. ایوان در ذهن، دختری تخیلی را تصور می‌کرد، عاشقش می‌شد و رؤیای بودن با او بودن را در سرمی‌پروراند. حس و حال آزادی که متعاقب خلق این جملات در او پدیدار می‌شد، هرگز در زندگی، ایوان کلیما را رها نکرد. کلیما به گفته خودش همواره در زندگی‌اش در پی آزادی بوده است.

بعد از رهایی از اردوگاه نازی‌ها، کلیما روزنامه‌نگاری و نویسندگی را پیشه کرد، به دانشگاه رفت و در رشته ادبیات و زبان چک تحصیل کرد، در سال ۱۹۵۸ با یک روان درمانگر ازدواج کرد و صاحب یک دختر و یک پسر شد.

کلیمای ۷۹ ساله که در حال حاضر مشغول نوشتن کتابی با عنوان «قرن دیوانه من» است، می‌گوید که در قریب به هفتاد درصد زندگی خودش طعم آزادی را نچشیده است. بعد از آزادی از اردوگاه، شوروی چکسلواکی را اشغال کرد و بعد از آن «بهار پراگ» در سال ۱۹۶۸ با هجوم تانک‌های روس‌ها مبدل به یک زمستان سرد ۲۱ ساله دیکتاتوری مطلق شد. او در آن زمان یکی از چهره‌های شناخته‌شده مخالفان دولت بود.

سال‌های دهه ۷۰ بدترین سالهای عمر کلیما بوند. او در سال ۱۹۶۸، زمان یورش تانک‌های روسیه به پراگ، در لندن بود و در راه رفتن به میشیگان برای تحصیل بود. او از اخبار شوکه شده بود، زمانی که ماموریت آموزشی‌اش بعد از یک سال تمام شد، کلیما می‌بایست دشوارترین تصمیم زندگی‌اش را می‌گرفت، او باید یا به تبعید خودخواسته‌ای در آمریکا تن در می‌داد یا نزد خانواده‌اش بازمی‌گشت.

همه به او می‌گفتند برنگرد، آنها تو را به سیبری می‌فرستند. اما او به عنوان یک نویسنده نمی‌توانست دور از خانه بودن را تاب بیاورد، در مارس ۱۹۷۰ او به میهنش بازگشت. رژیم کمونیست تحت حمایت شوروی در آن زمان، ۴۰۰ هزار نفر را از کار بی کار کرده بود و برای کلیه کسانی که به نحوی در حوادث بهار پراگ درگیر شده بودند، محدودیت‌هایی گذاشته بود. تقریبا همه افراد تحصیل‌کرده، معلم‌ها، مقاله‌نویس‌ها و اهالی رادیو و تلویزیون، و اعضای اتحادیه‌ها، مشمول این محدودیت‌ها بودند.

کلیما هم به عنوان یک نویسنده در لیست سیاه بود و به جز مشاغل پست، کار دیگری نمی‌توانست داشته باشد. گذرنامه‌ و گواهی رانندگی‌اش  از او گرفته شد و تلفنش قطع شد. او را تهدید کرده بودند که اگر کتابی از او در خارج چاپ می‌شد به زندان می‌افتد. حق تالیف‌هایی که هم از خارج به حساب او حساب او واریز می‌شد، بر اساس یک قانون دیگر قابل توقیف بودند.

اما کلیما تصمیم گرفت به سبک خودش با محدودیت‌ها مقابله کند، به همین خاطر انجمنی کتابخوانی متشکل از ۴۵ عضو تشکیل داد که هر هفته گرد هم می‌آمدند و نوشته‌های تازه‌شان را برای هم می خواند، «هاول» و «کوندرا» هم از اعضای این گروه بودند.

اما با گذشت یک سال، یک عضو نفوذی به انجمن آنها راه پیدا کرد و اسامی اعضا را به مقامات امنیتی لو داد. این نفوذی، نویسنده‌ای بود که یک سال را در زندان گذرانده بود و توافق کرده بود که در ازای آزادی اطلاعاتی برای دولتی‌ها ببرد. بعد ازاین حادثه نویسنده‌ها تحت تعقیب قرار گرفتند و خانه‌شان مورد جستجو قرار گرفت.

حالا که جلوی این شیوه تبادل افکار و نوشته‌ها، سد شده بود، آنها باید راه دیگری می‌یافتند، اینجا بود که تصمیم گرفتند که نوشته‌ها و کتاب‌هاشان را نوبتی بچرخانند. رمان‌ها و شعرها و نمایشنامه‌ها تابپ می‌شد و کپی آنها بین دوستان می‌چرخیدند. آنها از ۱۴ کپی شروع کردند و به پنجاه تا ۶۰ کپی رسیدند و در نهایت با پاگیری یک گروه زیرزمینی به  تیراژ چند هزار نسخه‌ای رسیدند. آنها در طی ۱۸ سال، ۳۳۰ اثر را به این طریق منتشر کردند و تلاش پلیس مخفی هم برای ممانعت از این کار با توجه به سرعت زیاد پخش نوشته‌ها هیچگاه به جایی نرسید. در اقدامی دیگر آنها به صورت قاچاقی کتاب‌هاشان را از طریق دوستانشان در سفارتخانه‌ها و یا دانشجوهایی که از کشور بازدید می‌کردند، به خارج منتقل می‌کردند و با اسم مستعار در ۲۰ کشور دنیا منتشر ‌کردند.

کلیما در طی این سال‌ها به همراه روشنفکران منزوی دیگر، مشاغلی مثل راننده آمبولانس، ارزیاب و حتی رفتگر خیابان‌ها را تجربه کرد.

تجربیات کلیما از این دوران به خوبی در آثارش مشهود هستند، به خصوص در آنجاها که او شرح می‌دهد چگونه شهروندان سعی می‌کردند در طی حاکمیت یک سیستم سرکوبگر، یک زندگی عادی برای خود سر و سامان بدهند.

کلیما موفق‌ترین اثرش را که یک نیمه اتوبیوگرافی به نام «عشق و زباله» است، در دورانی نوشت که حرفه‌اش جاروکشی خیابان‌ها بود، داستان کتاب در مورد  چالش درونی قهرمان داستان برای انتخاب کردن بین عشق همسر و یک زن دیگر است.

کلیما می‌گوید که گفتن حقیقت در زندگی سیاسی‌اش به مراتب آسان‌تر از زندگی عشقی‌اش است! اما او اضافه می‌کند که در آن زمان عشق و خیانت و آشتی، تجاربی بود که بیشتر مردم را درگیر می‌کرد، چون به باور او در جامعه تهی از حقیقت زندگی، مردم در خیالپردازی‌های رمانتیک خود اغراق می‌کنند!

با این همه کلیما زندگی زناشویی موفقی داشته است، سال پیش او پنجاهمین سال ازدواجش را جشن گرفت. به گفته خودش در همین دوران، پنجاه درصد هم‌نسلانش طلاق را تجربه کرده‌اند.

حوادث سال ۱۹۸۹ که منجر به سقوط دولت کمونیست شد، بیشتر از همه در کتاب در «انتظار تاریکی، در انتظار روشنایی» مشهود هستند. در این کتاب «پاول»، کارگردان تلویزیونی که دولت، آینده شغلی‌اش را تباه کرده است، درگیر حوادث انقلاب سال ۱۹۸۹ می‌شود.

ایوان کلیما هم اکنون در منزلی در کنار جنگلی انبوه در جنوب پراگ سکونت دارد. دو فرزند و خانواده‌‌هایشان هم در همان محل خانه‌ دارند. سرگرمی‌های صبح‌های او، کندن قارچ از روی تنه درختان است.

کلیما در حدود ۳۰ کتاب نوشته است که در آن عناصری از عشق، درستی، تهور و حتی فلسفه را می توان یافت.  حالا وقتی کلیما گاهی به دانشگاه می‌رود و مشغول بحث با دانشجویان می‌شود، مجبور است مدت زیادی را صرف توضیح در مورد کمونیسم کند، چون این دانشجویان اصلا تصوری از کمونیسم و ستمی که به مردم وارد آورد، ندارند.

او زمانی را به خاطر می‌آورد که در نوامبر سال ۱۹۸۹، بعد از پرستوریکا در شوروی و فروپاشی دولت کمونیست، برای اولین بار بعد از ۲۰ سال موفق شد در زادگاهش برای جمع صحبت کند. بعد از این سخنرانی خیلی‌ها نزدش می‌آمدند و می‌گفتند که اصلا اطلاع ندارد که این همه وقت او در پراگ بوده است. آخر مردم فکر می‌کردند که او تبعید شده است. در حقیقت بودن در لیست سیاه دولت کمونیست، به منزله نیست شدن از عرصه روزگار بود.

با اینکه شادی بعد از فروپاشی نظام کمونیستی برای همیشه دوام نیاورد و دغدغه‌های تازه‌ای چون فساد و مشکلات محیط زیستی و فساد بازار آزاد، جانشین مشکلات قبلی شده است، اما کلیما طعم خوش دموکراسی را ترجیح می‌دهد.

گرچه به کلیما منصب‌هایی در دولت هاول پیشنهاد شد، اما او از قبول آنها سر باز زد. چرا که او تنها دلیل فعالیت‌هایش را برچیدن نظام فاسد کمونیستی می‌داند، نه چیز دیگر و بعد از آن، تنها خواسته او از سر گرفتن نویسندگی بود و بس، نوشته‌هایی که دیگر بخت منتشر شدن را داشتند.

در هفته‌های بعد از انقلاب سال ۸۹، کتاب‌های کلیما با تیراژ زیاد در پراگ منتشر شدند، تیراژ بیشتر از ۱۰۰ هزار نسخه! استقبال آنقدر زیاد بود که صف‌هایی در جلوی کتابفروشی‌ها تشکیل می‌شد، اما حالا دیگر کتاب‌های او با شمارگان بیشتر از چهار هزار نسخه منتشر نمی‌شوند. او عقیده دارد که این هم طبیعی است، چرا که دیگر کتاب، مجرایی برای انتشار افکار نیست و حالا هر کسی که حرفی برای گفتن داشته باشد به رادیو می‌رود یا در روزنامه مطلبی می نویسد و اصلا مجبور نیست با ایهام و در قالب رمان ذهنیتش را شرح دهد. به علاوه حالا دیگر مردم شیفته دنبال کردن شوهای محبوب تلویزیونی هستند تا بحث‌های جدی.

او می‌گوید که هرگز انتظار وارد شدن به بهشت پس از نوامبر سال ۸۹ را نداشت. ولی اضافه می‌کند: «ما موفق شدیم که آزادی را به دست آوریم.»

«ناگهان در تابستان» ،«عشق و آشغال» و «نه فرشته، نه قدیس» عناوین رمان‌ها و «اولین عشقهای من» و «عشقهای یک‌شبه» نیز عناوین مجموعه داستانهای کلیما هستند که قرار است همگی توسط انتشارات آگه منتشر شوند.

ترجمه به فارسی از سایت 1پزشک
+ نوشته شده در  89/03/17ساعت 2:20  توسط ارش ایرانی  | 

ivan-klima-interview

Ivan Klima
Ivan Klima. Photograph: Eamonn McCabe

Ivan Klima grew up knowing exactly what freedom was. Freedom was the opposite of his childhood. In 1941, when Klima was 10, his father was sent on the first Nazi transport to Terezin, the "fortress ghetto" north of Prague, and the family followed. Klima remained in Terezin for the duration of the war. He had, he says, not been aware that his parents were Jewish until Hitler came to power.

"Anyone who has been through a concentration camp as a child," he once wrote, "who has been completely dependent on an external power which can at any moment come in and beat or kill him and everyone around him - probably moves through life at least a bit differently from people who have been spared such an education. That life can be snapped like a piece of string - that was my daily lesson as a child."

There were other lessons, too, though; lessons in survival, lessons in escape. Klima had only one book with him in Terezin, The Pickwick Papers . He read it over and over, and transported himself daily to the world of Sam Weller and Nathaniel Winkle. Freedom was established in his mind as storytelling.

He started to write while in the camp, aware that any page he finished could be his last, and found that the trick of escape worked even better. He wrote plays and made his own puppets to perform in them, and then stories about the girls he fancied, daydreams about his first loves. The sense of liberation he found in these made-up sentences never left him. "I have always pursued inner freedom," Klima tells me now, at his home in Prague. "I have never been censored."

Those early experiences, what he calls his "younghood", are currently much on the writer's mind. In his adult life Klima has slept with a scarf over his face, a legacy of Terezin, where the lights were never turned off; part comfort blanket, part defence mechanism. He's always had a recurrent dream, he says, every few weeks throughout his life, that he has once again been captured, imprisoned. He has lately been reliving that sensation in his waking hours. Klima is 77 now, and working on a memoir tentatively titled My Crazy Century.

"For maybe 70% of my time I have not lived with freedom," Klima says, matter of factly, in words that hide years of sacrifice and struggle. After Terezin there was the Soviet occupation of Czechoslovakia, the brief hope of the Prague Spring in 1968 - in which Klima was a key dissident voice - and then the 21 long years of dictatorship and repression before the Velvet Revolution of 1989. In all this time he never lost the idea of freedom, or the belief that it could be found in writing the truth.

Klima lives these days on the edge of a thick forest south of Prague. His two children and their families each have a house in the same road; most mornings in season he picks mushrooms among the trees. His friend Philip Roth once described him, with his "Beatle haircut" and "carnivorous teeth" as "a much more intellectually evolved Ringo Starr". The description just about fits still, though his hair has greyed; there is something resolutely bohemian about him, in every sense, a very stubborn singularity. He is quick to laugh, but he takes nothing quite lightly. His 30 or so books are written from the heart; honest, fearless, romantic, occasionally groping for philosophy.

I had met Klima once before, in 1991. Working for the publisher Granta, I had edited a couple of his books in translation; we went to a smart restaurant in west London. I had naively imagined that, post-1989, he would be in celebratory mood but he was instead wary of any simple conclusions, and intensely guarded against affectation. He insisted on eating only a plain bread roll and some vegetable soup, and studied me with some gruff amusement while I gabbled on about how it must feel to be free. In response he gestured bleakly toward the years his generation had lost.

At his home, all these years later, he is far warmer but no less sceptical. "For the young generation," he says, evenly, "1989 is very old history already. I sometimes go to discuss with students in Prague what happened and I often have to explain first what communism was; they have absolutely no idea."

For himself, he still has a powerful sense of before and after. "Looking back," he says, "it all seems inevitable now, but that is not how it felt at the time. There was perestroika in Russia; and in our country there was such collective hatred against the regime and the collaborators, who were the most third-rate people. So something had to change, but that it would go so quickly was a surprise."

Klima was in attendance in the Magic Lantern theatre as the Velvet Revolution was created by Vaclav Havel and his friends, mostly writers, in the extraordinary days of protest against the government in November of that year. At one point he was invited to address the audi ence from the stage. It was, he says, the first time he had been allowed to speak in public in his home city for 20 years. It was an intensely emotional moment.

"I said something simple about the situation and there was tremendous applause," Klima recalls. "The strange thing was that afterwards many people came up and said that they had not known I was living in Prague all these years. Blacklisted writers had been made non-existing persons by the regime. People thought we lived in exile; in a way we did."

That speech and the events that followed, which saw Klima's comrade Havel installed as president, and many of his friends, writers and academics, suddenly reinvented as ministers of state, represented that most unexpected thing in Klima's life: a happy ending. Encapsulated in the joy and surprise of that ending was all the defeated hope that had gone before.

If 1989 was the best of times, the worst of times, Klima says, was 1970. When the Russian tanks had rolled into Prague in August 1968, Klima was in London, en route to a teaching fellowship in Michigan. Shaken by the news, he carried on to the States with his family, and when the teaching stint came to an end a year later he was faced with the toughest decision of his life. Should he stay in exile in America, as many Czech dissidents did, or should he take his family home?

"Everyone said: don't go back, they will send you to Siberia," Klima recalls. "But I just felt there was no sense for me as a writer to stay abroad, missing not only the language but the connection with the people you best understand. I could admire Americans but their problems were not my problems."

Klima returned in March 1970 at the height of the Soviet-backed purges. "It was very frosty," Klima recalls. "They banned everyone who had been involved in the Prague spring; 400,000 people lost their jobs, nearly all highly skilled people, teachers, lecturers, everyone from radio, TV, trade unionists." Klima was blacklisted as a writer, and prevented from working except in menial jobs. He had his passport removed, his driving licence taken away, his phone cut off. He was threatened with prison if his books were published abroad and a law was passed which allowed the state to take foreign royalties deposited in bank accounts.

Klima began to fight back against these privations straightaway. "I organised a reading the week after we got back," he says. "I invited about 45 guests, which I'd worked out was the most I could get into our living room. And I prepared meatballs, 'Klima-balls' as they came to be known. There was some wine, and somebody read something that was newly written. That was how it went on, every week. I remember Havel read two of his new plays; Kundera, who was still in Prague at that point, came and read some things."

After about a year, Klima's friend Ludvik Vaculik (the author of A Cup of Cof fee with my Interrogator ) brought along a man from Ostrava to one of the gatherings, a writer who had spent a year in prison. The man, who later committed suicide, had signed an agreement in prison to work with the secret police and he passed on the names of everyone who was there, and pictures were taken of people coming in and out. "So from that point," Klima says, "we were known."

The writers were followed, and their houses searched. Meetings became more difficult but, Klima says: "We were determined to be in close contact." Someone suggested circulating typewritten pieces of writing, and books, as a way of continuing to spread ideas - samizdat ("self-published"). Novels or poems or plays were typed up - originally by Vaculik's girlfriend - copied, and circulated among the friends, to begin with in editions of 14 copies, later 50 or 60 and eventually, in an underground network of printing and binding and copying, several thousand.

As he explains all this, Klima goes to the bookshelves that line his living room and starts pulling down thin volumes, typed double-sided on air-mail paper. "This is one of Havel's plays, this is a volume of Jaroslav Seifert's poetry." A neatly bound history of dissent.

"In the end we managed about 300 titles in 18 years," he says. At first the police tried to confiscate individual samizdat copies during house searches but the words spread too quickly; they could not cope. It was a secret policeman's worst nightmare. "It was also," says Klima, "really what kept us going."

Klima was for many of those years, along with all the other purged intellectuals, working in various jobs - ambulance driver, surveyor, road sweeper - which became the starting point for much of his fiction. He also moonlighted as a smuggler: getting manuscripts out to western publishers through friends in embassies or visiting students and getting hard currency payment back in. In this way Klima's books, and the books of his friends, stayed in print in more than 20 countries, though not their own.

His fiction dwelled on his preoccupations, which were often about how to live a "normal" life in a repressive system. The most successful of his books, the semi-autobiographical Love and Garbage , dwelt on his time as a street sweeper when he was torn between his love for his wife and an affair with another woman.

"Living in truth", he suggests, was often easier for him politically than romantically - but then, at the time: "Love and infidelity and reconciliation seemed to affect almost everybody." The impoverished reality of lives seemed to exaggerate romantic fantasies.

"For myself, I always liked women," he says. "I fell sometimes in love, which was always a great thing. But I am too very happily married; just last year we celebrated 50 years together. 50% of people of my generation are divorced. In my opinion to divorce is to choose to enter again into the same situation, but with more pain all around."

Klima has sometimes written about the events of 1989 in the breathless tones of a love affair, notably in his book Waiting for the Darkness, Waiting for the Light . The central character, Pavel, a television director who has seen his career ruined by the communist regime, gets caught up in the frenzy of the November revolution.

"The air was acrid with the smell of tired human bodies..." Pavel observes. "And that strange, almost exultant mood that seemed to bring everyone, including him, closer together. This feeling of solidarity had surprised him. He wasn't prepared for it..."

In the crowd Pavel meets a woman he once loved and she kisses him spontaneously. Some time later Pavel tries to remind the woman of the closeness they felt on the night of revolution.

"It was the moment that did it, Pavel, the time," she explains in the light of day.
"Is that time over now?"
"A time like that can't last for very long."

How long did the euphoria of those November nights in 1989 last for Klima himself, I wonder.

He smiles. "How long did I enjoy the feeling? It is interesting that a man very quickly accepts freedom as a normal thing," he says. "Though we had fought for it for so long, after a few weeks or months we did not think about it. Rather you start to see things you would like to change, things that make you angry, corruption and so forth, environmental problems, the obsession with the market, which is another form of unfreedom, so the feeling does not last long. But the changes, democracy, that does last."

Klima was offered official posts in Havel's government but he refused them all. "For me," he says, "the only sense for my activity was to do all I could to remove that horrible system; when it happened that was enough. And all I wanted to do then was to get back to my writing, now with the possibility of publishing."

In the weeks after 1989, Klima's books were rushed into print in Prague. Love and Garbage sold 100,000 copies, his stories, My Merry Mornings , sold 150,000 copies; there were queues in all the bookshops around Wenceslas Square. Now his books sell around 4,000 copies each.

"This is normal," he says, of the change. "The difference is now if I want to say something I can go to radio or to a newspaper and say it and no one is listening, they are all too engaged in the latest talent show. Back then all I had was a typewriter, but everyone was desperate to read what I wrote."
Klima has lived too long and seen too much to have any bitterness about that - it is just the way things are.

"We never expected to enter paradise that November," he says, just before I leave. "But we did have freedom."

Reality Czech: Key Klima facts

Born 14 September 1931, Prague
Family Married Helena, a psychotherapist, in 1958. Two children, Michal, a newspaper editor, and Hana, an artist
Key books My Merry Mornings (1985), Love and Garbage (1986), Judge on Trial (1991), My Golden Trades (1992), Waiting for the Dark, Waiting for the Light (1994), No Saints or Angels (2001)
He says "There are some differences between a dictatorship which is strong and one which is tired. By the late Eighties ours was a tired dictatorship. They were no longer killing people and they made every effort not to arrest people. In this condition of a dictatorship you could find your own freedom. You could not become rich, you could not travel except maybe to Hungary, but you could write."
They say "During the early Seventies, when I began to make a trip to Prague each spring, Ivan Klima was my principal reality instructor. He took me around to the street-corner kiosks where writers sold cigarettes, to the public buildings where they mopped the floors, to the construction sites where they were laying bricks, and out of the city to the municipal waterworks where they slogged about in overalls and boots, a wrench in one pocket and a book in the other...." Philip Roth

+ نوشته شده در  89/03/17ساعت 2:15  توسط ارش ایرانی  |